گپ کده انجمن اکسل ایران

Collapse
X
 
  • زمان
  • نمایش
حذف همه
new posts

  • s_architect
    پاسخ داد
    نوشته اصلی توسط Behnam
    آخر نفهمیدیم کی داره تو سر کی میکوبه
    دعواهاتونو بزارید زنگ آخر
    (صرفا جهت تست یه دری وری از خودم در وکردم)
    کمتر اسپم کن
    پ.ن :الان فهمیدی کی داره می زنه تو سر کی؟

    Leave a comment:


  • Behnam
    پاسخ داد
    حکایت خواندنی روزی روزگاری
    عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند… و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.
    آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست ۳ قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.
    سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت… مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟
    به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم… تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی…
    (یکم درس بگیرید،تا 1بار سوال اکسلتون رو جواب نمیدیم زودی میرید تو جبهه دشمن!!!!):smoke5:

    Leave a comment:


  • Behnam
    پاسخ داد
    آخر نفهمیدیم کی داره تو سر کی میکوبه
    دعواهاتونو بزارید زنگ آخر
    (صرفا جهت تست یه دری وری از خودم در وکردم)

    Leave a comment:


  • s_architect
    پاسخ داد
    نوشته اصلی توسط amir ghasemiyan
    خو بگو ما هم بدونيم
    مگه تو فیضولی؟

    Leave a comment:


  • Amir Ghasemiyan
    پاسخ داد
    نوشته اصلی توسط sanaz_panel
    خوتش مودونه
    خو بگو ما هم بدونيم

    Leave a comment:


  • s_architect
    پاسخ داد
    نوشته اصلی توسط amir ghasemiyan
    خو كي؟



    يا الله يا الله

    سلام حاج آقا. تسبيحتون رو تاخچس
    خوتش مودونه

    Leave a comment:


  • s_architect
    پاسخ داد
    نوشته اصلی توسط M_R_M
    عجب !!!!!
    این تسبیج من کجاست
    کسی ندیده ؟ :chaplin:
    تقبل ا...

    Leave a comment:


  • Amir Ghasemiyan
    پاسخ داد
    نوشته اصلی توسط sanaz_panel
    خو یکی دیگه
    خو كي؟

    نوشته اصلی توسط M_R_M
    عجب !!!!!
    این تسبیج من کجاست
    کسی ندیده ؟ :chaplin:
    يا الله يا الله

    سلام حاج آقا. تسبيحتون رو تاخچس

    Leave a comment:


  • mokaram
    پاسخ داد
    نوشته اصلی توسط amir ghasemiyan
    اوف بحث جالب شد.
    برا كي؟
    عجب !!!!!
    این تسبیج من کجاست
    کسی ندیده ؟ :chaplin:

    Leave a comment:


  • s_architect
    پاسخ داد
    خو یکی دیگه

    Leave a comment:


  • Amir Ghasemiyan
    پاسخ داد
    نوشته اصلی توسط sanaz_panel
    واسه یکی
    اوف بحث جالب شد.
    برا كي؟

    Leave a comment:


  • s_architect
    پاسخ داد
    واسه یکی

    Leave a comment:


  • Amir Ghasemiyan
    پاسخ داد
    گل براي كيه ساني؟
    يك شاخه گل! اونم رز :65:

    Leave a comment:


  • s_architect
    پاسخ داد

    Leave a comment:


  • s_architect
    پاسخ داد
    از یه عصبانیت ساده شروع شد
    از یه حرفی که سنگین تموم شد
    از یه برخوردی که گرون تموم شد
    بعدش یه خورده حس غریبی که نمی دونی از کجاست
    و بعد دور می شی
    تا دیگه بی حرمتی نشه
    اما ....
    منتظری که یه سراغی ازت گرفته شه
    با اینکه می دونی محاله ....
    روزها می گذرند و تو ...
    هی عاشق تر می شی
    سردر گم تر می شی
    لجباز تر می شی
    دلتنگ تر می شی
    تا اینکه آخرش حست رو گم می کنی
    اونقدر گمش می کنی که حتی یادت می ره که چه حسی بود
    دیگه حست رو حس نمی کنی
    و دردناک تر از این نمی شه
    همه چی رو شونه های تو
    و کسی از تو نمی پرسه که توانش رو داری ...
    گاهی روزها فکر می کنی که محکومی تا هدر بری , تلف بشی
    یه روز که بی خیال داری قدم می زنی
    یهو یه چیزی هلت می ده که یادت بیاد دلتنگی
    اونوقته که هی بغض می کنی و هی نمی ترکه
    اون موقع است که بیشتر سردر گم میشی
    دوباره هجوم سوالات
    دوباره گم شدن
    و تو
    با این همه سوال
    با این همه جاده های بی انتها
    روزی صد بار به خدا می گی :
    "*خدایا
    یه جوری حرف بزن که منم بفهمم ...."
    نه می تونی بنویسی
    نه بخونی
    نه ساز بزنی
    هیچ
    یک مرده ی متحرک ...

    Leave a comment:

چند لحظه..